تبلیغات
راه اندیشه - سرنوشتی عجیب ولی دردناک ...
تاریخ : شنبه 12 فروردین 1391 | 11:38 ق.ظ | نویسنده : بشیر بهرامی

میخواهم با قلمم سرنوشتی بنویسم سرنوشتی دردناک سرنوشتی آغشته با رنج و درد ...

پدرش را ندید و پا به این جهان گذشت آری یتیم به دنیا آمد .. نوازش پدر را احساس نکرد ، از شیر مادرش ننوشید بوی آغوش مادرش را استشمام نکرد با دایه اش زندگی میکرد دایه ای که خود میگوید با پذیرفتن او زندگیمان از این رو به آن رو شد ؛ کمی که بزرگتر شد مادرش او را از دایه پس گرفت ، به خیال خود مادرش دایه است و غم این را می خورد که چرا او را از مادرش گرفته اند اما کم کم متوجه شد که مادرش واقعیش آمنه است .

گاه با مادرش درد دل میکرد ، به مادرش میگفت : مادر چرا من پدر ندارم اما بچه های دیگر دارند ؟! چرا پسرهای دیگر دست پدرشان را می بوسند اما من پدری ندارم که دستش را ببوسم ؟!

دیری نگذشت که مادر هم دار فانی را وداع گفت ، جسم بی جان مادرش را نگاه کرد و سرش را روی سینه اش گذاشت و مرتباً صدایش می زد : مادر جان پا شو چرا جوابم را نمی دهی ؟!  اما دیگر مادر هم با او خداحافظی کرده بود ...

اشک هایش بر گونه هایش سرازیر شد غم مرگ مادر به غم بی پدریش افزوده شد حال او می ماند و پدربزرگش . پدربزرگی که توان راه رفتن نداشت و باید او گله اش را برای چراندن به صحرا می برد ، تمام بچه ها در کوچه بازی میکردند و او باید گله را به چراگاه می برد آن هم با لباسی مندرس و پای برهنه ..

غروب که به خانه برمیگشت پاهایش را غرق خون می دید .. خسته و کوفته با شکمی گرسنه به خواب فرو می رفت ، خورشید طلوع می کرد و باز روز از نو شروع میشد و گله را به صحرا می برد ، گاهاً از شیر گوسفندان تناول می کرد و گاهاً هم از گیاهانی که در صحرا بود اما با این وجود یک شب را سیر نخوابیده بود ، او فقط شش سال داشت ...

یک روز که از صحرا با پاهای خون آلودش برمی گشت جلوی خانه ی پدربزرگش را شلوغ دید ، بچه ای هم سن و سال خود خبر مرگ پدر بزرگش را از دور به او داد چشمانش  تیره و تار گشت بغض گلویش را گرفته بود ، از ته قلب آهی سر کشید و باز اشک غبار آلودی از گونه هایش سرازیر شد ...

بعد از پدربزرگش با عمویش زندگی میکرد عمویی که او را دوست می داشت اما بضاعتی نداشت ..

زمان به تدریج گذشت و از او با این همه رنج و مشقت جوانی ساخت که تا پیش از مبعوث شدن به او لقب " امین " دادند ، کسی که سپاه حلف الفضول را برای دفاع از مظلومین تشکیل داد ، کسی که در اوج رنج و بی بضاعتی خدیجه ، ثروتمندترین زن آن زمان عاشق و دلشیفته اش شده بود آن هم بخاطر پاک دامنی اش بخاطر امانت داریش بخاطر وفادریش ، شکیبائیش .

او کسی شد که رفتارش زبان زد عام و خاص شد ، آن هم با تمام محرومیت هایش ...

او رحمه للعالمین بود ...      




طبقه بندی: بخش داستان، بخش مقالات مذهبی،

  • دانلود فیلم