تبلیغات
راه اندیشه - " بسم الله "
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391 | 09:22 ق.ظ | نویسنده : بشیر بهرامی
در یكی از روستاهای دور افتاده، زن و شوهری با هم زندگی می كردند.

مرد بسیار بد دل بود،و ایمان هم نداشت. اما زنش مؤمن بود و هر كاری می خواست انجام بدهد می گفت :
" بسم الله " و كارش را انجام می داد.
شوهر او كه تقوای زنش را مسخره می كرد، روزی یك انگشتر طلا برای همسرش خرید، زن انگشتر را در داخل پلاستیك كوچكی جا داد و خواست آن را داخل صندوقچه پنهان كند و همزمان گفت:
"بسم الله " كه مرد عصبانی شد و انگشتر را از زنش گرفت و آن را پرتاب كرد داخل دریاچه ای كه كنار كلبه شان قرار داشت و گفت:

" حالا ببینم " بسم الله " برایت چكار می كند تا انگشتر را پیدا كنی؟"

زن بیچاره به گریه افتاد و تا غروب فقط اشك می ریخت. شوهرش نیز از رفتارش پشیمان شد و برای اینكه با زنش آشتی كند هنگام غروب به بازار ماهی فروشها رفت و یك ماهی را كه خیلی تازه بود و پیرمرد ماهیگیر آن را ظهر صید كرده بود، خرید و به خانه آورد تا زن برای شام درست كند. همین كه زن شكم ماهی را پاره كرد، انگشتر از آن بیرون افتاد، آنگاه مرد با حیرت گفت:

" بسم الله الرحمن الرحیم "



طبقه بندی: بخش داستان،

  • دانلود فیلم