تبلیغات
راه اندیشه - رقابت
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391 | 02:08 ب.ظ | نویسنده : بشیر بهرامی

روزی مردی کلاه فروش از جنگل می گذشت:تصمیم گرفت مدتی زیر درختی استراحت کند.کلاه ها را به کناری گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد متوجه شد خبری از کلاه ها نیست،بالای سرش را نگاه کرد تعدادی میمون را دیدکه کلاه هارا برداشته اند فکر کرد چگونه کلاه ها را پس بگیرید.در حال فکر کردن سرش را خواراند ودید که میمون ها همین کار را کردند.به فکرش رسید کلاه خود را روی زمین پرت کند.همین کار راکرد میمون ها هم کلاه هارا به طرف زمین پرت کردند.اوهم کلاه هاراجم کرد وروانه ی شهرشد.

سالها بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدربزرگ این داستان رابرای نوه اش تعریف کرد وتاکید کرده بود که اگر چنین وضعی برایش پیش آمدچگونه عمل کند.

یک روز اواز همان چنگل می گذشت.وقتی تصمیم گرفت در زیر درختی استراحت کند همان ماجرا برایش پیش امد اوشروع کرد به خواراندن سرش.میمونه ها همین کار راکردند.به فکرش رسید کلاه خود راروی زمین پرت کند همین کاررا کرد.میمون ها هم کلاه ها رابه طرف زمین پرت کردند.اوهم کلاه ها راجمع کرد وروانه شهر شد. سالها بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد.وتاکید کرده بودکه اگرچنین وضعی برایش پیش آمد چگونه عمل کند.یک روز اواز همان جنگل می گذشت.وقتی تصمیم گرفت در زیر درختی استراحت کند،همان ماجرا برایش پیش آمد او شروع کرد به خواراندن سرش میمون ها هم همان کاررا کردند.اوکلاهش رابرداشت میمون ها هم این کارراکردندسرانجام کلاهش رابرروی زمین انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند سپس یکی از میمون هااز درخت پایین آمدوکلاه را از سرش برداشت وسیلی محکمی با اوزدوگفت:(خیال میکنی فقط توپدربزرگ داری!؟؟؟)

نکته: برای اینکه در صدر قرار گیریم،باید در جستجوی شیوه های بهترومتفاوت تر باشیم.کاری که امروز از انجام آن نتیجه میگیریم شاید فردا نتیجه ندهد.

 



  • دانلود فیلم