تبلیغات
راه اندیشه - گنجشک ها ( داستان کوتاه )
تاریخ : سه شنبه 6 تیر 1391 | 03:55 ب.ظ | نویسنده : بشیر بهرامی

دو گنجشک با هم در یک لانه کوچک زندگی می کردند یکی از گنجشک ها خیلی دیگری را دوست داشت و از صمیم قلب برای او همه کار انجام می داد ؛ او حتی حاضر بود جان خود را برای وی بدهد اما او حتی یک لحظه ی غم انگیز نداشته باشد ؛ روزها را در پی غذا برای خود و گنجشک دیگر سپری می کرد و شب را خسته و کوفته به لانه بر میگشت در حالی که فقط یک وعده غذا را بدست آورده بود ، غذا را به دوستش میداد و خود با شکمی گرسنه می خوابید و هر وقت دوستش از او می پرسید که چرا غذا نمی خوری میگفت من غذا خورده ام ، کارهای مربوط به لانه را انجام میداد از او مراقبت زیادی می کرد ، در غم و شادی وی خود را شریک می کرد ؛ یک روز برفی برای کسب غذا به بیرون رفت و در آسمان پرواز می کرد نگاهش به شکارچیی افتاد که با یک تفنگ بادی او را هدف قرار داده است و میخواهد او را بزند در همین حال بود که صدای شلیک گلوله برخواست و تیر به بال وی اصابت کرد اما خوشبختانه وی بر روی شاخه درختی افتاد و دست شکارچی به او نرسید ، کم کم خورشید خود را پشت کوه ها پنهان کرد و شب فرا رسید و گنجشک به زحمت خود را به لانه رساند اما با برخورد سرد گنجشک دیگر که عمری برایش غم خوار و همه کس بوده روبه رو شد ، او حتی حاضر نشد بال زخمی اش را با چیزی ببندد ، چند روزی گذشت و رفته رفته حال گنجشک خوب شد ، جیره غذایی هم به پایان رسیده بود ، تا اینکه یک روز خوش بهاری از لانه به بیرون رفت و با جغد پیری برخورد کرد و با وی هم صحبت شد ؛ پیش جغد پیر درد دل هایی کرد از وضعیت زندگی اش از اینکه دوستش او را فقط بخاطر آلام خود میخواهد و شرایط وی را اصلا در نظر نمی گیرد و گاهاً هم از وی توقع دوستی دارد اما فقط سکوت را دریافت می کند و وقتی هم که ازش ناراحت میشود وی را دیوانه میخواند ؛ جغد پیر اندکی تامل کرد و به گنجشک دلسوز و دل رحم گفت : آن رود و آن مرداب را می بینی ؟ می دانی چرا رود زلال تر از مرداب است ؟ چون رود می گذرد اما مرداب نه ! گنجشک با شنیدن این حرف به " گذشت " فکر کرد ، به لانه برگشت و تمام اتفاقاتی را که برایش افتاده بود را فراموش کرد و زندگی جدیدی را شروع کرد ، روزها و ماه ها گذشت اما تغییری در رفتار گنجشک دیگر رخ نداد و گنجشک مهربان دوباره به پیش جغد پیر رفت و به او گفت : گذشتم اما زلال نشدم ، جغد پیر هم به او گفت تو زلال بودی و زلال تر هم شدی اما این آن گنجشک دیگر است که همانند آن مرداب در جای خود ایستاده و تغییری نمی کند .. جغد پیر جملات جدیدی را برای وی زمزمه کرد ، به وی گفت : من هرگز نمی نالم ، قرنها نالیدن بس است ، میخواهم فریاد بزنم اگر نتوانستم سکوت میکنم ؛ گنجشک مهربان باز به حرف های جغد پیر خوب توجه کرد و سپس به لانه برگشت و خواست که دوستش را بفهماند که احساس وی نسبت به وی چگونه است ، تلاش زیادی کرد که محبتش را به وی اثبات کند اما او هرگز درک نمی کرد تا اینکه گنجشک مهربان از فریاد خسته شد و فقط سکوت کرد ؛ بار دیگر به نزد جغد پیر رفت اما متاسفانه جغد پیر دیگر در این سرا نبود و گنجشک مهربان با حزن زیادی به لانه برگشت و اینبار خود یک جمله به گنجشک دیگر گفت و آسوده و راحت خوابید برای همیشه ؛ او به گنجشک دیگر گفت : آنگاه که آوار تنهایی ، روحم را در هم شکست چشم قلبم فقط به انتظار تو بود ...




طبقه بندی: بخش داستان،

  • دانلود فیلم