تبلیغات
راه اندیشه - درد دل با خدا
تاریخ : جمعه 1 دی 1391 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : بشیر بهرامی

خدایا سلام ...

بعد از مدتها دوباره میخوام برات درد دل کنم، درد دلی فقط با خودت نه با هیچکس دیگه نه با هیچکدوم از مخلوقای دیگه ت ..

اما نمی دونم چی بگم ؟

حرف های زیادی توی دلم تلنبار شده اما توان گفتنش رو ندارم ...

خدایا چقدر از تو دور شده بودم در عین اینکه فکر می کردم تو رو پیدا کردم ...

چقدر گمراهی ؟!...چقدر ناسپاسی ؟!

اما تو باز هم ثابت کردی که رحمانیت فقط مخصوص خودته و بس...

چقدر بدی کردم و تو باز هم رهام نکردی ! چقدر دستامو گرفتی و من با کارهام دستمو از دستای تو جدا کردم !!

چقدر غفلت ...؟!

چه روزهای سختی بود زندگی بی تو ...

خدایا تو با اونکه به من نیاز نداشتی و بی نیازترینی اما صدام میکردی و من بی توجه به تو ! با اینکه بهت نیاز داشتم و نیازمندترین بودم ...

خدایا هی بهم مهلت دادی و من نفهمیدم ...هی بهم فرصت جبران دادی و من پشیمون که نشدم هیچ ...بدتر شدم !

اما تو بازم خدایانه دستامو گرفتی ،صدام کردی و گفتی توبه کن ... تو مشتاق به بخشش من بودی و من مشتاق به گناه ...

فرصت ها یی روپیش روم گذاشتی و گفتی توبه کن بنده ی من ...

تو اونقدر مهربون بودی که همه گناه ها ، بدیها ،ناسپاسی ها ،کم توجهی ها ،غفلت و ...

رو نادیده گرفتی و هرلحظه دلمو لرزوندی که به خودم بیام ....

نمیدونم این مدت رو چطوری توصیف کنم ؟!

با کوله باری از گناه و شرمندگی مقابل خدای به این مهربونی ایستاده بودم ...

این بار دستام خالی تر از همیشه بود ...هیچی جز شرمندگی نداشتم ...

فکر میکردم تو دیگه به من توجه نمیکنی...فکر میکردم دیگه رهام میکنی ...اما امکان نداشت ...

تو خدایی ...تو مهربونی ...تو از بنده ات به توبه اش مشتاق تری ...تو دوستم داشتی که بازم بهم مهلت دادی ...

انگار بعد مدت ها پیدات کردم ...عین بچه ای که از ترس به آغوش مادرش پناه میبره بودم...صدات کردم از ته دل ...

اشکام جاری شد ...قفل زبونم برای صدا کردن تو باز شد انگار ...سرم از شرم پایین بود و دستام خالی خالی ...

هزار تا اسمتو صدا کردم ... گفتم خدایا غلط کردم ...اشتباه کردم ...پشیمونم ...

اشک امونم رو بریده بود ...با هق هق گریه اونقدر صدات کردم که تاوان تموم بی توجهی هامو بدم ...

اما نمیشد ...دلم می خواست به جبران خطاهام تا آخر عمر اشک بریزم اما تو دلت نیومد ....

بار هم خدای رحمان و رحیم من ،تو اومدی کنارم ...

حست می کردم ...حتی از رگ گردن هم نزدیک تر ...چقدر رها شدم ...چقدر به تو مشتاق شدم ...

چقدر دنیا برام کوچیک شد...چقدر مهربون بودی و من درک نکرده بودم ...چقدر عیب هامو پوشوندی و من نفهمیدم ...

خدایا چقدر دل تنگت بودم و نفهمیدم ؟!؟ چقدر...

من برگشتم خدا ...به آغوش تو پناه بردم ...رهام نکن ...دیگه هیچ وقت اینطوری امتحانم نکن ...

من ظرفیت امتحان های سخت تو رو ندارم ...دیگه دوست ندارم حتی یه لحظه هم از یادت غافل بشم ...توام دستمو بگیر و نذار رها شم ...

خدایا خدایی رو در حق من تموم کردی ...کمک کن بتونم بنده ی حقیرت بمونم ....

خدایا عاشقانه و از ته ته ته دلم با صدای بلند و با قطره های اشک رو گونه هام میگم که دوستت دارم ...

خدایا دراین شب مقدس خودم ودوستانم را بتو میسپارم

هرگز رهایمان نکن .




طبقه بندی: عناوین دیگر، بخش مقالات اجتماعی، بخش مقالات مذهبی، بخش خودمونی،

  • دانلود فیلم